icon-house.gifصفحه اصلی  |  ماهنامه صنعت چاپ  |  آگهی  |  اشتراک  |  راهنمای مشاغل چاپ  |  درباره ما  |  تماس با ما

#
Persian Site English Site
جستجو در :
صد قافله دل، از چاپخانه تا لواسان پیکر مسلم صلاحی را بدرقه کردند

صد قافله دل، از چاپخانه تا لواسان پیکر مسلم صلاحی را بدرقه کردند

ماهنامه شماره 381 (شهریور 1392 )


نوبرانه گیلاس‌های لواسان، اول از همه به دست ما می‌رسید. حاج مسلم صلاحی با دست خودش می‌چید و سبدی بزرگ را با پای خودش تا دفتر ماهنامه به ارمغان می‌آورد. چه مزه‌ای داشت آن گیلاس‌های سرشار از طعم مهربانی!
صلاحی باغچه‌ای کاشته بود از محبت، که آن را بی‌دریغ به اطرافیانش هدیه دهد و باغی چند صد برابر آن، در سینه‌اش سبز کرده بود. او این همه را برگ به برگ با رنج به کف آورده بود. همچنان که سالیانی چند در شب‌کاری‌های پیاپی ورق به ورق و فرم به فرم کتاب و دفتر صحافی می‌کرد.
قلب مهربان حاج مسلم، سحرگاه بیست و سوم مردادماه 1392 از طپش بازماند. با شنیدن این خبر هزاران دل به طپش افتاد و با دریغ، این خبر دهان به دهان گشت و روز بعد یک قافله دل مقابل چاپخانه صلاحی گرد آمدند تا آن عزیز را با آن باغ محبتی که در سینه داشت، تا لواسان بدرقه کنند و در آن سرزمین سبز به خاک بسپارند.
حاج مسلم صلاحی امروز به عنوان یکی از مدیران موفق و صاحب یکی از چاپخانه‌های پرآوازه تهران تشییع شد. اما خود تا نفس آخر فراموش نکرد که از قبیله «کار» است و پیوسته به کار و کارگر ارج می‌نهاد. پای صحبتش که می‌نشستی همه یاد و خاطره از روزگار کارگری بود و قصه آن رنج‌ها را چه شیرین بیان بازمی‌گفت! بسا یادها که چشمان مهربانش را نمناک می‌کرد.
قصه یک هفته کار کنتراتی که شب و روزش با ساعتی آرمیدن روی پوشال‌های کاغذ به هم پیوند می‌خورد و خواب ماندن پنج شنبه عصر تا شنبه صبح در چاپخانه. گاه نیز داستان و ماجرایی را به یاد می‌آورد که پرسناژهای اصلی آن انگشت کارگر بود و تیغ دستگاه برش.
صلاحی صحبتش را با این داستان‌ها تمام نمی‌کرد، یادهای شیرین را در پرده آخر می‌گذاشت و خاطره‌ای خنده‌آور را چاشنی می‌کرد. از جشن روز کارگر و حضور هنرمندان در سینما ادئون، تا جشن مطبوعاتی که او را عضو خانواده خود می‌دانستند، تصویرهای جذابی ترسیم می‌کرد.
صلاحی سال‌های پرباری از عمر و جوانی خود را در خدمت مطبوعات گذاشته بود و درباره روزنامه‌ها و نشریات و سردبیران و مدیران مطبوعات بسیار می‌دانست و بس خاطره که از افت و خیز آنها به یاد می‌آورد. چه شعرها و قطعه‌های نغزی که از بعضی صفحات در ذهنش حک شده بود و آنها را به شیرینی روایت می‌کرد و چه شوری داشت وقتی از دمخور شدن با نویسندگان و مترجمان و چهره‌های مطبوعاتی سخن می‌گفت.
شاید تاثیر این دیدارها و مرور تجربه آن مدیران بود که این مرد ساده‌ی دیروز، در جایگاه صاحب چاپخانه، چنان نوگرا و ریسک‌پذیر و مبتکر جلوه کرد. وقتی ماشین جی‌تی‌اُ چهار رنگ را وارد کرد، خیلی زود به همت فرزندانش، به عنوان یکی از بهترین چاپخانه‌ها و رنگی‌کارها مشهور شد. بعد اولین دستگاه ترموگرافی را آورد، ولی وقتی سراغ دستگاه‌های پس از چاپ رفت، از آن شهرت چشم پوشید و همه امکانات را برای ارایه خدمات ورنی یووی و سلفون‌کشی اتوماتیک فراهم ساخت. همزمان، به ایجاد ساختمانی بر اساس نقشه تخصصی معماری چاپخانه، همت گماشت و بدین ترتیب یکی از معدود چاپخانه‌های مهندسی شده را بنا نهاد.
صلاحی بسیار مردان بزرگ را دیده بود، اما تنها عکس یکی را در کنار نام مولا علی (ع)، بالای سرش به دیوار آویخته بود: غلامرضا تختی.
حاج مسلم، عاشق تختی بود و روایتگر پهلوانی‌ها و جوانمردی‌های او. تختی را الگوی خود قرار داده بود و چنین بود که نام مسلم از جوانی تا روزگار پیری به عنوان همکار و رفیق بامرام زبانزد شد.
حاج مسلم مردی با مرام و مردمی و خیرخواه بود و هرچه اعتبار و سرمایه اندوخت، به برکت همین مرام بود. دستی بخشنده و سفره‌ای گشاده داشت. چاپخانه‌اش پاتوق دوستان و همکاران و محل احوال پرسیدن از قدیمی‌ها و باخبر شدن از کسب و کار همدیگر بود. آبگوشت چاپخانه صلاحی هر سه‌شنبه برقرار بود و گرد میز ناهارخوری، هر هفته چند تن از دوستان قدیم و جدید به هم می‌رسیدند.
22 مرداد 92، آخرین سه‌شنبه برای مسلم صلاحی بود. سحرگاه روز بعد، یاران را وداع گفت و رفت. 
یادش به نیکی ماندگار باد.