
من دلم سخت گرفته است، چراکه چاپخانهها و واحدهای بزرگ پیش از چاپ، جعبهسازیها و کارتنسازیهای بلندآوازه، از رمق افتادهاند؛ چون صدای مدیران، خفه و دلگیر است وقتی میگویند این واحدهای توانمند، بیرونق شده و کشتی کسبوکارشان بهگلنشسته.
من دلم میگیرد وقتی مدیر چاپخانهای که اینهمه سال اندیشه و همت و ذوق و تلاش را و عمر و جوانی و سرمایه و زندگانی را هزینه کرده تا زیباترین بستهبندیها را بر تن محصولات تولیدی کشور بپوشاند، حالا از هرگونه نوسازی و توسعه بازمانده که هیچ، در اندیشه است که کارگران بیکار شده خود را چگونه جواب کند؟
مالیات و بیمه و هر چه از سوی دولت است که از سهم خود کوتاه نمیآیند.
به چه زبانی باید به این دولت بفهمانی که این کارگر هست، که باشد؛ که خانوادهاش به رنج نیفتد؛ که شاید فردایی، پسفردایی کارها راه بیفتد.
از چه راهی باید به حاکمیت بفهمانی که تولیدکنندگان، هر چه باید مایه میگذاشتند، بیشتر گذاشتهاند؛ گرانتر خریدهاند که از دام تحریم برهند و با هزار محدودیت، محصولات ایرانی را در بازارهای خارجی سرفراز کردهاند؟ اصلاً آیا اینها برای دولتمردان اهمیت دارد؟!
بغضی در سینهام مشت میکوبد وقتی از زبان یکی از بزرگترین واحدهای غرب کشور میشنوم: «سه شیفت را دو شیفت کردیم، دو شیفت را یکی، اما بچهها را نگه داشتیم، اگر وضع به همین منوال باشد، تا آخر ماه باید نصف آنها را تعدیل کنیم!» و پژواک این صدا را در خراسان از مدیر چاپخانهای -که چندی پیش خبر جایزه گرفتن او را بهعنوان صادرکننده برتر، منتشر کردیم- میشنویم که : «اوضاع اصلاً تعریفی ندارد. ما کارگران را تعدیل کردهایم. خیلی دستبهعصا حرکت میکنیم. ببینیم چه میشود!»
بازهم ببینیم چه میشود! آیا کسانی که برای مسائل خرد و کلان اقتصاد و صنعت و سیاست و آخرت ما و دور از نگاه ما تصمیم میگیرند، میتوانند بگویند چه میشود؟!




